معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )
660
تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )
در سبب هلاك مصريان درآمدهايد ، شما را مظنّه چنين است كه تمامى قدرت و قوّت مخصوص به شماست و كسى در اين مملكت بقوّت و شوكت شما نيست و در اين وقت يوسف بر بالاى فرشى بود ايستاده ، كه از سنگ رخام مرتّب ساخته بودند ، بهيكبار قدم بر آن فرش زد كه تمام آن فرش از هم فروريخت و سنگهاى رخام در زير قدم آن حضرت ريزهريزه گشت و فرمود اگر نه آنست كه شما را نسبتى بانبياء و صلحا است و گرنه صيحهء بر شما مىزدم ، همه را بر زمين هموار مىساختم . اولاد يعقوب از اين واقعه متعجّب بماندند و با وجود آن هنوز از آن انديشه كه كردند « 1 » متقاعد نگشتند تا يهودا را ديگر روز خشمناك به بازار فرستادند ، و مويها بر اندام وى راست ايستاده و از بيخ هر مو قطرهء خون متقاطر گشته ، يوسف به فرزند صغير خود اشارة فرموده تا در عقب وى بمساس كفّ خويش مهمّ عم كفايت نمود ، چون غضب وى تسكين يافت متحيّر گشت كه اين كه بود كه بمساس وى « 2 » غضب وى فرونشست و اين معنى مخصوص به اولاد يعقوب است ، گفتند به غير از اين كودك هيچكس نبود كه به تو تقرّب نموده باشد ، يهودا كودك را پيش خود خوانده و از وى استشمام رايحه يعقوبى نموده ، پرسيد كه تو كيستى چون مأمور نبود باظهار نسب خويش در اخفاى آن كوشيد . [ واقعه توقيف بنيامين و رفتن برادران نزد پدر ] يهودا از آنچه با خود تخمين بسته بود عاطل به منزل بازگشت و دانستند كه مهمّ ايشان به غلظت و درشتى كفايت نمىشود ، ضرورة ، به مراجعت اتّفاق نمودند « قالَ كَبِيرُهُمْ » فى السّن يعنى روبيل و قيل « كبيرهم » اى رئيسهم و هو شمعون و قيل « كبيرهم » فى العقل و الرّاى و هو يهودا « أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ » يعنى بزرگتر اولاد يعقوب مر ديگران را گفت كه پدر از شما عهدى و پيمانى استوار
--> ( 1 ) - ح - د : كرده بودند . ( 2 ) - ح : خشم وى فرونشست .